تبليغاتX
بهاره خزان

باران

 
 

باز باران بی ترانه

گریه هایم عاشقانه

میخورد بر سقف قلبم

یاد ایام تو داشتن

میزند سیلی به صورت

باورت شاید نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فکر انکه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توی دشت ان نگاهت

گم شدن در خاطراتت

چتر ها را باید بست

      زیر باران باید رفت

     فکر را خاطره را زیر باران باید برد

     با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

   دوست را زیر باران باید دید

   عشق را زیر باران باید جست

 زیر باران باید چیز نوشت

حرف زد

 نیلوفر کاشت

 زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

 

 

 



سه شنبه نهم تیر 1388 |

پرواز

 
 

زمان در خواب و دريا قصه پرداز،
خيالم در بلندي هاي پرواز،
ز تلخي هاي پايان، مي رسيدم
به شيرين شگفتي هاي آغاز !


شنبه ششم تیر 1388 |
يك لحظه سكوت

يك ساعت سكوت

يك روز سكوت

يك هفته سكوت

يك ماه سكوت

يك سال سكوت

يك عمر سكوت

اما در آخر خواهد شكست بغض اين سالها سكوت....

و در آخر خواهم گريست از غم شکست اين سکوت...........



دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 |

عشق من

 
 
یادته ، وقتی برای اولین بار دیدمت تمام وجودم می لرزید

یادته ، وقتی نگات می کردم از نگاه کردنت سیر نمی شدم

یادته ، وقتی خواستم عشقم بشی و جواب آری دادی انگار تازه متولد شده بودم

یادته ، وقتی خواستی منو در مورد عشقمون امتحان کنی از امتحانت ۲۰ شدم

یادته ، وقتی ازم خواستی برات بمیرم ، مردم

یادته ، وقتی غصه ای داشتی من سنگ صبورت بودم

یادته ، وقتی وقتی شاد بودی من با شاد بودنت زندگی می کردم

یادته ، وقتی می خواستی بری سفر نگفتم نرو اما داشتم از غصه له می شدم

یادته ، وقتی تماس گرفتی که دیگه نمی یای نگفتم بیا چون با خودم گفتم حتما این جوری تو راحت تری

یادته ، وقتی ازت خواستم نامه بدی گفتی من دیگه برات مردم

اما حالا ازت می خوام برای من اشکی نریزی چون نمی خوام ناراحت باشی

می خوام فقط ۱ بار هم که شده ۱ دقیقه عاشقم باشی

 



سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم



دوشنبه هجدهم خرداد 1388 |